تبليغاتX
یک آسمان عشق برای تو

خواب عجیب

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنند و داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کار ميکنيد ؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد ، گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و درخواست هاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم.

مرد کمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذ هايي را داخل پاکت ميگذارند و انها را توسط پيکهايي به زمين ميفرستند.

مرد پرسيد: شماها چه کار ميکنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است . مرد با تعجب پرسيد : شما چرا بيکاريد؟

فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب ميدهند. مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسيار ساده ، فقط کافيست بگويند : خدايا شکر

+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 9:48 |

 

 

  عشق بردبار است

    عشق مهربان است

     در آتش حسد نمي سوزد

    كبر ندارد    , غرور ندارد   

     اطوار     ناپسنديده     ندارد         

     نفع  خويش   را   خواهان   نيست         

      خشم نمي گيرد     سوظن ندارد          

     از     ناراستي   شاد     نمي شود        

      اما با راستي به شعف مي آيد     

      در همه چيز صبر مي كند   

   همه را باور دارد      

همواره اميدوار  

 است و همواره

 بردبار

 

+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 14:21 |
روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.
پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟"
پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد." شاید شما هم به ساده لوحی این پسر بخندید اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم و در نتیجه آنها را از دست می دهیم

(به خاطر بعضی از چیز ها خیلی از چیز ها را از دست داد)

+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 11:48 |
سلام

امروز دلم خیلی گرفته انگار تمام وجودم  خالی شده  انگار هیچی نیستم  

تمام شدم  یکی  از وجودم رفت .

حالا من موندمو  یه دنیا غم  سنگینی  میکنه 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  دلم گرفته از این زمونه  خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  به دادم برس

عزیز از دست رفته ی من  بدون که خیلی دوستت داشتم   تو دلم تو قلبم  همیشه هستی

دوستت دارممممممممممممم

دیگه نمیدونم چی بگم 

 

+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 9:49 |

روز مادر
 

 باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

 باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

خشم لبريز از مهرباني:

مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.

 

قدرت مندي و جديت:

به همان اندازه که مهرباني و لطافت مادر قابل ستايش است، قدرت مندي و استواري او در راه تربيت صحيح کودک نيز قابل تحسين، و شايسته ستايش است. مادر فهميده و دانا، با جديت از مشاجره با کودک و يا کوتاه آمدن در مورد خواست هاي نا به جاي او دوري مي کند و با قدرت مندي، راه او را بر خطا مي بندد و اين، بهترين راه براي حفظ سلامت جسمي و روحي کودکي است که نه خوب و بد را مي شناسد و نه مي تواند بفهمد و بشناسد.

 

گام به گام رو به سعادت:

مادر مسلمان، در کنار همه محبت هاي مادرانه و عاطفه بي پاياني که خداوند به او بخشيده، چون راهنمايي است که کودک را از همان ابتدا با اصول اسلامي آشنا مي کند. او با نقل داستان هاي واقعي يا تخيلي، تذکر گام به گام و بيان کودکانه از واقعيت ها و بايدها و نبايدها، کودک را با رفتاري مطلوب و اسلامي پرورش مي دهد، آن گونه که اين رفتارها از همان آغاز کودکي در وجود کودک برجسته مي شود. چنين مادراني که راه سعادت را بر روي فرزندان خود مي گشايند، شايسته تحسين و پاداش الهي هستند.

 

عظمت مقام مادر:

در قانون خلقت، هرچه مقام آفريده اي بالاتر است، وظايف او هم سنگين تر مي شود. در اين ميان، زن که به عنوان انسان، جانشين خدا در زمين و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشري است، از مقام بلند و والايي برخودار است. آيت الله جوادي آملي، در مورد عظمت مقام مادر و وظايف او چنين مي نويسد: «يک سلسله مسئوليت هاي پرورشي به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سي ماه يک سري مسئوليت هايي دارد که مرد ندارد. در اين سي ماه که کودک مستقيماٌ از مادر تغذيه مي کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ يکي براي خود و ديگري براي کودک. آيا اين عظمت زن نيست؟ اين مسئوليتي نيست که ذات اقدس الهي به زن داده است که به زن فرمود: مسئوليت در حفظ انديشه ها، افکار و عقايد بيش از مرد است. تو مسئول دو نفري. از اين رو مواظب افکار و انديشه هايت باش؛ زيرا که بسياري از مسائل، از راه انديشه به فرزند مي رسد».

 

تعالي انديشه در مادر:

حساسيت مقام زن و دشواري وظايف او، و سنگيني اموري که در خلقت بر عهده او نهاده شده، بسيار دشوار و در عين حال ظريف و دقيق است. توجه مادران به اين وظايف حساس، باعث سلامت جامعه بشري است. استاد جواد آملي در اين باره چنين مي نويسد: «اگر مادري بداند که انديشه هاي او در کودک اثر مي گذارد، انديشه ها و بينش هاي خود را تعالي بيشتري مي بخشد، وظيفه مادري تنها اين نيست که با وضو بچه را شير بدهد و (يا هنگام شير دادن) «بسم الله» بگويد که اينها امور ظاهري و عبادت هاي ظاهري است؛ بلکه دين مي فرمايد: مواظب انديشه هاي خودت نيز باش».

 

تجليل ويژه از مادر:

خداوند در جاي جاي قرآن کريم، به تکريم و احترام پدر و مادر و احسان به آنها سفارش و در مواردي، احسان به والدين را در کنار عبادت حق ذکر مي کند. ولي با همه اين توصيه ها، در جايي که از زحمات آن دو ياد مي کند، تنها از دشواري هايي که مادر تحمل کرده نام مي برد و مي فرمايد:« ما انسان را سفارش کرديم که به پدر و مادرش نيکي کند، (خاصه مادر) زيرا مادرش (بار وجود) او را به سختي حمل کرده و به سختي فرو نهاده است.» بله آن جا که سخن از سختي ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بيان مي دارد تا بلنداي حق او بر فرزند، آشکار گردد.

 

بلنداي مقام مادري:

استاد جوادي آملي درباره توجه و اهتمام زنان به امور خانواده و وظيفه حساس مادران مي فرمايد: «مبادا  ارزش هاي مادي و عادي، مقام والاي مادري را به دست نسيان بسپارد و آن را کمتر از سمت هاي ديگر وانمود کند و خانه داري و مديريت داخلي خانواده که رکن اصيل جامعه اسلامي است، کم رنگ گردد».

 

منزلت رفيع مادر:

حساسيت وظايف مادر به قدري والا و دقيق است که توجه يا عدم توجه به آن، تأثير آشکار و عميقي بر آينده کودک و جامعه مي گذارد. در حقيقت، مقام مادري پستي کليدي در جامعه است.

استاد جوادي آملي در مورد مقام مادر مي فرمايد: «نه اعضاي خانواده مجازند مقام شامخ مادري را تنزل دهند، نه افراد جامعه مي توانند منزلت رفيع مديريت داخلي خانه را سبک تلقي کنند، نه نظام حکومتي و سيستم اداره جامعه حق دارد از بهاي لازم آن غفلت يا تغافل کند، و نه خود زنان مأذونند که از شناخت چنين جايگاه رفيعي جاهل بوده و يا تجاهل نمايند.»

 

دعا براي والدين:

خداي متعال در کتاب آسماني اش، قرآن کريم، در چهار مورد احسان و اکرام والدين را بلافاصله بعد از توحيد و عبادت خود ذکر کرده که اين نشان دهنده تأکيد بر وجوب احترام و احسان به والدين و بزرگ داشت مقام آنان است. افزون بر اين، در موارد چندي نيز مؤمنان را به دعا در حق والدين و طلب آمرزش براي آنان توصيه کرده است. ما نيز در اين روز بزرگداشت مقام مادر، دست به  دعا بر مي داريم و از خداي يگانه براي همه مادران مهربان برکت، رحمت و عزت مي طلبيم.

 

گاه نيازمندي:

مادران اسوه هاي فداکاري، جلوه هاي صبوري و آينه هاي بردباري اند که کودک را از آغاز بودنش در آغوش پر مهر خويش گرفته و در پناه حمايت خود مي پرورانند. لحظه اي از فکر کودک خود غافل نمانده و اندکي بي توجهي به او روا نمي دارند. چه زيباست اگر چنين اسوه هاي صبوري و فداکاري را، گاهِ پيري که نيازمند حمايت و هم ياري اند، با مهرباني و رحمت بپذيريم، دست ياري به سويشان بگشاييم، و مقام بلندشان را پاس داريم

من هم به نوبع خودم این روز رو به  دوستان عزیزم و مادر  دوست داشتنی ام تبریگ میگیم

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 12:35 |
در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم...زير بارون جدايی با خيال تو نشستم...


بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...


پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...


انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره
...
 

 
 
 
+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 16:27 |
 

ای دور نزدیک....!

اي همزاد !
 اي همرنگ !
اي بي من و هميشه با من !
ياد تو چون پرستو ها
يا چون لك لك هاي مهاجر لحظه لحظه به باغ خيالم سفر مي كند .
گفتي كه هر شب واژه هاي شعرم را با اشك مي شويي .
 من هم هر لحظه ياد تو را در پريشاني خيالم مي پيچم .
 اي عطر عاطفه !
 گفتي كه با شعر من همسفر يادي
پروازت مبارك باد !
 منهم هنگامي كه مرغان دريايي
پرواز شوخ و شنگ خود را مي آغازند
وگه گاه بر موج تن مي سايند
سفر را در ذهنم تداعي مي كنند
 سفري كه آرزويش آسان است و پروازش مشكل.
 اي نزديك دور !
 اي دور نزديك !
 خطّي است در كنار افق و دور دست درياها
كه خطّ جدايي ماست .
تو هنگامي كه بر بال هاي عقاب سفر نشستي
 پرواز كردي و از آن خط گذشتي
امّا آن خط براي من خطّ جداييست .
گويي آن خط ديوار حصار بلنديست
 و من و تو در دو سوي ديوار
فرياد مي زنيم
 و اشك مي ريزيم
يكديگر را مي شناسيم
 صداي هم را مي شنويم
امّا دريغ !
 چهره ي هم را نمي بينيم .
 و چه سخت است شنيدن و نديدن
دوست داشتن و به هم نرسيدن .
 در خيال من اين ديوار، تا كهكشان بر افراشته است
 امّا من نا اميد نيستم
يكي در سينه ام فرياد مي زند :
 پرواز كن !
بر تارك ديوار خواهي رسيد .
 و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهي نگريست .
 هزاران حيف!
 پر ميزنم امّا پرواز نه !
 گويي دست صيادي پرهاي پرواز مرا بريده است
 شوق پرواز هست
امّا قدرت پرواز نه !
 خورشيد من !
 غروب ها شفق را به تماشا مي نشينم .
 سفر خورشيد را مي گويم چه زيبا سفر مي كند !
 امّا چه غريب !
 چه تنها !
 چه بي كس !
 چه بي مشايعت !
 چون عروسي با تور ابر .
 همانند عروس بي مادر !
 نخست مي خندد و سپس مي گريد و آرام ارام به ديار تو مي آيد
من غروبش را مي نگرم و تو طلوعش را
من وداعش را مي شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را .
 از من قهر مي كند و با تو آشتي
مي خواهم به او پيغام بدهم تا از سوي من ببوسدت
 امبا صدايم را نمي شنود و در هاله ي ابر پنهان مي شود
گاه به قول بچّه ها دالّي مي كند و گاه مي گريزد .
 او مي رود و من مي گريم .
 او بدرود مي گويد و من در دل به تو درود مي فرستم
در اين هنگام است كه لبخند تو را در بركه ي اشك خويش تماشا مي كنم
و چه تماشاي دل پذيري.
 خود را فريب مي دهم كه اگر من مي گريم
 تو مي خندي .
و اگر پيام آور من نيست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متّصل مي كند .
 اگر هيچ نيست
 اگر بي پيام من به سوي تو مي آيد
دست كم يك نقطه ي نگاه مشترك كه هست !
 يك نقطه ي اتصال
يك بهانه ي ديدار !
 ببين به چه چيز ها دل خوشم؟

+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:13 |
 

...عشقي  كه از ياد رفته بود

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: " بايد راجع به يك موضوعي باهات صحبت كنم." اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم.

اصلا نمي دونستم چطوري بايد بهش بگم، انگار دهنم باز نمي شد. هر طور شده بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود، باهاش صحبت مي كردم.

موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پيش كشيدم، از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: " تو مرد نيستي." اون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دائم گريه مي كرد و مثل باران اشك مي ريخت، مي دونستم كه مي خواد بدونه كه چه بلايي بر سر عشقمون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانع‌كننده‌اي براش پيدا كنم، چرا كه من دلباخته‌ي يك دختر جوان به اسم "دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود كه با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.

بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت‌نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شركت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يك نگاه به برگه ها كرد و بعد همه رو پاره كرد. زني كه بيش از 10 سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم كه اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف كرده و تمام وقت و ان‍رژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده، اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد، چيزي كه انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود؛ بالاخره مساله‌ي طلاق كم كم داشت براش داشت جا مي افتاد.

فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يك نامه روي ميز گذاشته!

به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز همون‌جاست، وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست بجز اينكه در اين مدت يك ماه كه از طلاق ما باقي مونده بهش توجه كنم. اون درخواست كرده بود كه در اين مدت يك ماه تا جايي كه ممكنه هردومون به صورت عادي كنار هم زندگي كنيم، دليلش هم ساده و قابل‌قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رو دچار مشكل بكنه! اين مساله براي من قابل قبول بود، اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود كه به ياد بيارم كه روز عروسي‌مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي مانده از زندگي مشترك‌مون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دستام بگيرمو راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود، با خودم فكر كردم حتما داره ديوونه ميشه!

اما براي اينكه آخرين درخواست‌شو رد نكرده باشم موافقت كردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي" تعريف كردم اون با صداي بلند خنديد و گفت: "به هر حال بايد با مساله طلاق رو به رو مي شد، مهم نيست داره چه حقه اي به كار مي بره."

مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط طلاق كه همسرم تعيين كرده بود من اون رو بلند كردم و در ميان دستهايم گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پا چلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم. پسرمون داشت پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: "بابا مامان رو تو بغل گرفته و راه مي بره."

جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد، از اتاق خواب تا اتق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10 متر مسافت رو طي كرديم.

اون چشمهاشو بست و به آرومي گفت: "راجع طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!"

نمي دونم يكدفعه چرا اينقدر دلم گرفت و احساس غم كردم. بالاخره دم در اون رو روي زمين گاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت، من هم تنها سوار ماشينم شدم و به سمت شركت حركت كردم.

روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم، مي تونستم بوي عطرشو استشمام كنم؛ عطري كه مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاست كه به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم، انگار سالهاست كه نديدمش، من از اون مراقبت نكرده بودم. متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروك كوچك گوشه ي چشماش نشسته، لابه لاي موهاش چند تار خاكستري ظاهر شده بود و اينها همه آثاري بود كه در طول مدت ازدواجمون ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فكر كردم: "خدايا من با او چه كار كردم؟!"

روز چهرم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوباره احساس كردم. اين زن، زني بود كه 10 سال از عمر و زندگي‌اش رو با من سهيم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس كردم، صميميت داره بيشتر و بيشتر مي شه، انگار دوباره اين حس زنده شده و داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم.

هر روز كه مي‌گذشت برام آسون‌تر و راحت‌تر مي‌شد كه همسرم رو روي دستام حمل كنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده.

همسرم هر روز لباسش رو با دقت انتخاب مي كرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد هيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند. با صداي آروم گفت: "لباس هام همگي گشاد شدند." و من ناگهان متوجه شدم كه اون تو اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد، ضربه اي كه تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم. پسرم همون موقع وارد شد و گفت: "بابا وقتشه كه مامان رو بغل كني و راه ببري. براي پسرم اين منظره كه پدرش، مادرش رو در آغوش بگيره و راه ببره تبديل به يك جزء شيرين زندگي‌اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميمم رو عوض كنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و شروع به حركت كردم و شروع به حركت كردم. همون مسير هر روز، از اتاق خواب به نشيمن و در ورودي. دست‌هاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي كردم، درست مثل اولين روز ازدواجمون.

روز آخر وقتي اون رو در آغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يك چيزي مي گفت اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالي كه همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگي مون توجه نكردم.

اون روز با سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم، وقتي رسيدم بدون اينكه در ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم، نمي خواستم حتي يك لحظه در تصميمي كه گرفتم، ترديد كنم.

"دوي" در رو باز كرد،‌و من بهش گفتم كه متاسفم، من نمي خوام از همسرم جدا بشم!

اون حيرت زده به من نگاه مي كرد، به پيشانيم دست زد و گفت: "ببينم فكر نمي كني تب داشته باشي؟"

من دستشو كنار زدم و گفتم: "نه! متاسفم، من جدايي رو نمي خوام، اين منم كه نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم."

زندگي مشترك من خسته كننده شده بود، چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته هيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشترك مون نمي دونستيم. زندگي مشترك مون خسته كننده شده بود نه به خاطر اينكه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواجمون كه همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه‌ي مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم.

"دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي كه فرياد مي زد در رو به هم كوبيد و رفت.

من از پله ها پايين اومدم و سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: "چه متني روي سبد گل‌تون مي نويسيد؟"

و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم: "از امروز هر صبح تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي كنم، تو روو با پاهاي عشق راه مي برم، تا زماني كه مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا كنه."

 

 

درسته، جزييات ظريفي توي زندگي ما هست كه از اهميت فوق العاده اي برخورداره، مسائل و نكاتي كه واقعا براي تداوم يك رابطه، مهم و ارزشمندند. اين مسائل خانه‌ي مجلل، پول، ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست. اين ها هيچ كدوم به تنهايي و به خودي خود شادي آفرين نيستند. پس در زندگي سعي كنيد زماني رو صرف پيدا كردن شيريني ها و لذت هاي ساده‌ي زندگي‌تون بكنيد. چيزهايي رو كه از ياد برديد، يادآوري و تكرار كنيد و هر كاري رو كه باعث ايجاد حس صميميت و نزديكي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه،‌ انجام بديد. زندگي خود به خود دوام پيدا نمي كنه اين شما هستيد كه بايد باعث تداوم زندگي تون بشيد.

اگر اين داستان رو براي فرد ديگري نقل نكنيد هيچ اتفاقي نمي يفته، اما يادتون باشه اگه اين كار رو بكنيد شايد يك زندگي رو نجات بديد

+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:45 |

 

شاعرانه ترین  شعر زمینی 

ای بهترین بهانه من

میدانم زندگی آنقدر برایت بد رقم خورده  که نمیتوانی آنجور که میخواهی عشق را نسیبم کنی اما من این عشق را بهتر دوست دارم 

عشقی زلال و خالی از هر  بدی 

من دوستت دارم باور کن  

 

+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:12 |

 

 

از طرف یه عاشق

سلام عشق عزیزم .خیلی دوستت دارم  .تو تنها کسی هستی که من اینقدر بهش وابسته هستم نمی دونم چرا ولی تو شدی تمام من  دوستت دارم عزیزترینم (ج)

 

+ نوشته شده توسط سیاه گیسو در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:27 |