تبليغاتX
یک آسمان عشق برای تو

یک آسمان عشق برای تو

این وبلاگ برای درج گاه نوشتهای من برای توست
من میگم چشات قشنگه
تا قيامت من ميگم بهم نگاه كن تو ميگي كه جون فدا كن من ميگم چشمات قشنگه تو ميگي دنيا دو رنگه من ميگم دلم اسيره تو ميگي كه خيلي ديره من ميگم چشمات و واكن تو ميگي من و رها كن من ميگم قلبم رو نشكن تو ميگي من مي شكنم من ؟ من ميگم دلم رو بردي تو ميگي به من سپردي ؟ من ميگم دلم شكسته است تو ميگي خوب ميشه خسته است من ميگم بمون هميشه تو ميگي ببين نمي شه من ميگم تنهام مي ذاري تو ميگي طاقت نداري من ميگم تنهايي سخته تو ميگي اين دست بخته من ميگم خدا به همرات تو ميگي چه تلخه حرفات من ميگم كه تا قيامت برو زيبا به سلامت من ميگم خدا به همرات تو ميگي چه تلخه حرفات من ميگم كه تا قيامت برو زيبا به سلامت
+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت10:12توسط سیاه گیسو |
به نام خدا

به نا م خدای مهربان وخدای عشق

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟

 

 

عشق و عشق  واژه ایی دوست داشتنی و زیبا که برایم گاهی اوقات غریبه است و گاهی اوقات برایم آشنا نمیدانم معنی این کلمه چه دارد که من تو را با این اسم میشناسم  ، پروردگارم با این واژه احساس میکنم دوستت دارم.

و عشق واژه اتصال من با توست.

خدایا عشق چیست ؟ به من بیاموز ، بیاموز دوست داشته باشم بیاموز در قدمگاه عشاقان تو باشم .ای جواب پرسش بی پاسخم ،عشق را آیا نشانم میدهی؟

 

 

 

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز / می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم
+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت7:59توسط سیاه گیسو |
اجازه هست؟
اجـــــــــــــــــازه هست؟
اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

اجازه هست مردم شهر،قصه ی مارو بدونن؟

اسم منو،عشق تورو،توی کتابا بخونن؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟

پیش نگاه عاشقت،چشمامو قربونی کنم؟

اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟

روزی هزارو صد دفه،بگم که می میرم برات؟

اجازه می دی که بگم حرف ترانه هام تویی؟

دلیل زنده بودنم،درد بهانه هام تویی؟

اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی؟

ستارتم اینو میگه،که تو،تو اقبال منی؟

اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم؟

تو رویاهای صورتیم،خودم رو با تو ببینم؟

اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم؟

بگم می خوام به خاطرت سر به بیابون بذارم؟

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت14:24توسط سیاه گیسو |
دردل با یگانه معبود هستی
سلام بازم سلام اره منم خدایا بنده گنه کارت

سلام میکنم بازم با روی شرمندگی میدونم چقدر دوستم داری میدونم چقدر به فکرمی

نمیدونم نمیدونم دارم به کجا میرم و چیکار میکنم در عین اینکه خیلی دوستت دارم ولی باز شیطون گولم میزنه.

خدایا از دل کوچیک من خبری داری میدونی که این بنده تو تو دلش هیچی نیست فقط وفقط  اینکه ببخشی منو.

میدونم می بخشی ولی دل من پراز حرفه پر از مهربونیهای تو وپر از نادونی من.

خدایا منو ببر به اون جایی که فقط من و تو باشیم فقط من باشم  ویگانه عشقم خدایا عاشقانه حضورت رو احساس میکنم  و میدونم میگی من همه جا هستم اما زمین دیگه جای عشقهای زمینی هست نه عشقای آسمانی.

خدایا منو به خودم وامگذار.عزیزترینم هیچکس مثل تو به حرفام به آرامی گوش نمی ده.

هر وقت نگاه مهربون خودتو به من  میندازی و به حرفهای بی سر وته من گوش میدی احساس آرامش میکنم خدایا این اخساس رو از من نگیر.

دوستت دارم.بنده گنه کارت

 

منو تنها نذار.

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت13:9توسط سیاه گیسو |

زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد

زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت11:57توسط سیاه گیسو |
وقتی تو آمدی
تو آمدی پاییز دلم بهار شد، کویر دلم گلستان شد.

وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد

تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی

تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا تبدیل به گلستان عاشقی کردی

 

  مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی

تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی

وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی

وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون تو همان امید زندگی منی

تو که آمدی مرغ عشقی که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن کرد

تو که آمدی گذشته های تلخم را همه از صحنه دلم سوزاندم و همه را از یاد بردم.

تو که آمدی تمام خاطرات گذشته را  در دفتر دلم سوزاندم، و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم!

 

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت14:37توسط سیاه گیسو |
دلم عجیب گرفته است...

دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم
 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی 
 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!

 
 و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است 
   و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

 

عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........

دوستت دارم

به یاد شب تلخ بارانی،

که چشم انتظار بازگشتت از سفر بودم یگانه عشقم...

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت15:8توسط سیاه گیسو |
خواب عجیب

خواب عجیب

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنند و داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کار ميکنيد ؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد ، گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و درخواست هاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم.

مرد کمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذ هايي را داخل پاکت ميگذارند و انها را توسط پيکهايي به زمين ميفرستند.

مرد پرسيد: شماها چه کار ميکنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است . مرد با تعجب پرسيد : شما چرا بيکاريد؟

فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب ميدهند. مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسيار ساده ، فقط کافيست بگويند : خدايا شکر

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت9:48توسط سیاه گیسو |

 

 

  عشق بردبار است

    عشق مهربان است

     در آتش حسد نمي سوزد

    كبر ندارد    , غرور ندارد   

     اطوار     ناپسنديده     ندارد         

     نفع  خويش   را   خواهان   نيست         

      خشم نمي گيرد     سوظن ندارد          

     از     ناراستي   شاد     نمي شود        

      اما با راستي به شعف مي آيد     

      در همه چيز صبر مي كند   

   همه را باور دارد      

همواره اميدوار  

 است و همواره

 بردبار

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت14:21توسط سیاه گیسو |
داستان کوچک
روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.
پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟"
پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد." شاید شما هم به ساده لوحی این پسر بخندید اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم و در نتیجه آنها را از دست می دهیم

(به خاطر بعضی از چیز ها خیلی از چیز ها را از دست داد)

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت11:48توسط سیاه گیسو |