به نا م خدای مهربان وخدای عشق
زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟
عشق و عشق واژه ایی دوست داشتنی و زیبا که برایم گاهی اوقات غریبه است و گاهی اوقات برایم آشنا نمیدانم معنی این کلمه چه دارد که من تو را با این اسم میشناسم ، پروردگارم با این واژه احساس میکنم دوستت دارم.
و عشق واژه اتصال من با توست.
خدایا عشق چیست ؟ به من بیاموز ، بیاموز دوست داشته باشم بیاموز در قدمگاه عشاقان تو باشم .ای جواب پرسش بی پاسخم ،عشق را آیا نشانم میدهی؟
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز / می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم
| اجـــــــــــــــــازه هست؟ | |
|
اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ اجازه هست مردم شهر،قصه ی مارو بدونن؟ اسم منو،عشق تورو،توی کتابا بخونن؟ اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟ پیش نگاه عاشقت،چشمامو قربونی کنم؟ اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟ روزی هزارو صد دفه،بگم که می میرم برات؟ اجازه می دی که بگم حرف ترانه هام تویی؟ دلیل زنده بودنم،درد بهانه هام تویی؟ اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی؟ ستارتم اینو میگه،که تو،تو اقبال منی؟ اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم؟ تو رویاهای صورتیم،خودم رو با تو ببینم؟ اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم؟ بگم می خوام به خاطرت سر به بیابون بذارم؟
|
سلام میکنم بازم با روی شرمندگی میدونم چقدر دوستم داری میدونم چقدر به فکرمی ![]()
نمیدونم نمیدونم دارم به کجا میرم و چیکار میکنم در عین اینکه خیلی دوستت دارم ولی باز شیطون گولم میزنه.
خدایا از دل کوچیک من خبری داری میدونی که این بنده تو تو دلش هیچی نیست فقط وفقط اینکه ببخشی منو.
میدونم می بخشی ولی دل من پراز حرفه پر از مهربونیهای تو وپر از نادونی من.
خدایا منو ببر به اون جایی که فقط من و تو باشیم فقط من باشم ویگانه عشقم خدایا عاشقانه حضورت رو احساس میکنم و میدونم میگی من همه جا هستم اما زمین دیگه جای عشقهای زمینی هست نه عشقای آسمانی.
خدایا منو به خودم وامگذار.عزیزترینم هیچکس مثل تو به حرفام به آرامی گوش نمی ده.
هر وقت نگاه مهربون خودتو به من میندازی و به حرفهای بی سر وته من گوش میدی احساس آرامش میکنم خدایا این اخساس رو از من نگیر.
دوستت دارم.بنده گنه کارت
منو تنها نذار.

زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد
زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست
وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد
تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی
تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا تبدیل به گلستان عاشقی کردی

تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی
وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون تو همان امید زندگی منی
تو که آمدی مرغ عشقی که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن کرد
تو که آمدی گذشته های تلخم را همه از صحنه دلم سوزاندم و همه را از یاد بردم.
تو که آمدی تمام خاطرات گذشته را در دفتر دلم سوزاندم، و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم!

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است ...
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!

و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........
دوستت دارم
به یاد شب تلخ بارانی،
که چشم انتظار بازگشتت از سفر بودم یگانه عشقم...
خواب عجیب
روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنند و داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کار ميکنيد ؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد ، گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و درخواست هاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم.
مرد کمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذ هايي را داخل پاکت ميگذارند و انها را توسط پيکهايي به زمين ميفرستند.
مرد پرسيد: شماها چه کار ميکنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است . مرد با تعجب پرسيد : شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب ميدهند. مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد:بسيار ساده ، فقط کافيست بگويند : خدايا شکر
عشق بردبار است
عشق مهربان است
در آتش حسد نمي سوزد
كبر ندارد , غرور ندارد
اطوار ناپسنديده ندارد
نفع خويش را خواهان نيست
خشم نمي گيرد سوظن ندارد
از ناراستي شاد نمي شود
اما با راستي به شعف مي آيد
در همه چيز صبر مي كند
همه را باور دارد
همواره اميدوار
است و همواره
بردبار
پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟"
پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد." شاید شما هم به ساده لوحی این پسر بخندید اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم و در نتیجه آنها را از دست می دهیم
(به خاطر بعضی از چیز ها خیلی از چیز ها را از دست داد)
امروز دلم خیلی گرفته انگار تمام وجودم خالی شده انگار هیچی نیستم
تمام شدم یکی از وجودم رفت .
حالا من موندمو یه دنیا غم سنگینی میکنه
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم گرفته از این زمونه خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به دادم برس
عزیز از دست رفته ی من بدون که خیلی دوستت داشتم تو دلم تو قلبم همیشه هستی
دوستت دارممممممممممممم
دیگه نمیدونم چی بگم
|
روز مادر باغبان هستي: مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. | |
|
باغبان هستي: مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
خشم لبريز از مهرباني: مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.
قدرت مندي و جديت: به همان اندازه که مهرباني و لطافت مادر قابل ستايش است، قدرت مندي و استواري او در راه تربيت صحيح کودک نيز قابل تحسين، و شايسته ستايش است. مادر فهميده و دانا، با جديت از مشاجره با کودک و يا کوتاه آمدن در مورد خواست هاي نا به جاي او دوري مي کند و با قدرت مندي، راه او را بر خطا مي بندد و اين، بهترين راه براي حفظ سلامت جسمي و روحي کودکي است که نه خوب و بد را مي شناسد و نه مي تواند بفهمد و بشناسد.
گام به گام رو به سعادت: مادر مسلمان، در کنار همه محبت هاي مادرانه و عاطفه بي پاياني که خداوند به او بخشيده، چون راهنمايي است که کودک را از همان ابتدا با اصول اسلامي آشنا مي کند. او با نقل داستان هاي واقعي يا تخيلي، تذکر گام به گام و بيان کودکانه از واقعيت ها و بايدها و نبايدها، کودک را با رفتاري مطلوب و اسلامي پرورش مي دهد، آن گونه که اين رفتارها از همان آغاز کودکي در وجود کودک برجسته مي شود. چنين مادراني که راه سعادت را بر روي فرزندان خود مي گشايند، شايسته تحسين و پاداش الهي هستند.
عظمت مقام مادر: در قانون خلقت، هرچه مقام آفريده اي بالاتر است، وظايف او هم سنگين تر مي شود. در اين ميان، زن که به عنوان انسان، جانشين خدا در زمين و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشري است، از مقام بلند و والايي برخودار است. آيت الله جوادي آملي، در مورد عظمت مقام مادر و وظايف او چنين مي نويسد: «يک سلسله مسئوليت هاي پرورشي به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سي ماه يک سري مسئوليت هايي دارد که مرد ندارد. در اين سي ماه که کودک مستقيماٌ از مادر تغذيه مي کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ يکي براي خود و ديگري براي کودک. آيا اين عظمت زن نيست؟ اين مسئوليتي نيست که ذات اقدس الهي به زن داده است که به زن فرمود: مسئوليت در حفظ انديشه ها، افکار و عقايد بيش از مرد است. تو مسئول دو نفري. از اين رو مواظب افکار و انديشه هايت باش؛ زيرا که بسياري از مسائل، از راه انديشه به فرزند مي رسد».
تعالي انديشه در مادر: حساسيت مقام زن و دشواري وظايف او، و سنگيني اموري که در خلقت بر عهده او نهاده شده، بسيار دشوار و در عين حال ظريف و دقيق است. توجه مادران به اين وظايف حساس، باعث سلامت جامعه بشري است. استاد جواد آملي در اين باره چنين مي نويسد: «اگر مادري بداند که انديشه هاي او در کودک اثر مي گذارد، انديشه ها و بينش هاي خود را تعالي بيشتري مي بخشد، وظيفه مادري تنها اين نيست که با وضو بچه را شير بدهد و (يا هنگام شير دادن) «بسم الله» بگويد که اينها امور ظاهري و عبادت هاي ظاهري است؛ بلکه دين مي فرمايد: مواظب انديشه هاي خودت نيز باش».
تجليل ويژه از مادر: خداوند در جاي جاي قرآن کريم، به تکريم و احترام پدر و مادر و احسان به آنها سفارش و در مواردي، احسان به والدين را در کنار عبادت حق ذکر مي کند. ولي با همه اين توصيه ها، در جايي که از زحمات آن دو ياد مي کند، تنها از دشواري هايي که مادر تحمل کرده نام مي برد و مي فرمايد:« ما انسان را سفارش کرديم که به پدر و مادرش نيکي کند، (خاصه مادر) زيرا مادرش (بار وجود) او را به سختي حمل کرده و به سختي فرو نهاده است.» بله آن جا که سخن از سختي ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بيان مي دارد تا بلنداي حق او بر فرزند، آشکار گردد.
بلنداي مقام مادري: استاد جوادي آملي درباره توجه و اهتمام زنان به امور خانواده و وظيفه حساس مادران مي فرمايد: «مبادا ارزش هاي مادي و عادي، مقام والاي مادري را به دست نسيان بسپارد و آن را کمتر از سمت هاي ديگر وانمود کند و خانه داري و مديريت داخلي خانواده که رکن اصيل جامعه اسلامي است، کم رنگ گردد».
منزلت رفيع مادر: حساسيت وظايف مادر به قدري والا و دقيق است که توجه يا عدم توجه به آن، تأثير آشکار و عميقي بر آينده کودک و جامعه مي گذارد. در حقيقت، مقام مادري پستي کليدي در جامعه است. استاد جوادي آملي در مورد مقام مادر مي فرمايد: «نه اعضاي خانواده مجازند مقام شامخ مادري را تنزل دهند، نه افراد جامعه مي توانند منزلت رفيع مديريت داخلي خانه را سبک تلقي کنند، نه نظام حکومتي و سيستم اداره جامعه حق دارد از بهاي لازم آن غفلت يا تغافل کند، و نه خود زنان مأذونند که از شناخت چنين جايگاه رفيعي جاهل بوده و يا تجاهل نمايند.»
دعا براي والدين: خداي متعال در کتاب آسماني اش، قرآن کريم، در چهار مورد احسان و اکرام والدين را بلافاصله بعد از توحيد و عبادت خود ذکر کرده که اين نشان دهنده تأکيد بر وجوب احترام و احسان به والدين و بزرگ داشت مقام آنان است. افزون بر اين، در موارد چندي نيز مؤمنان را به دعا در حق والدين و طلب آمرزش براي آنان توصيه کرده است. ما نيز در اين روز بزرگداشت مقام مادر، دست به دعا بر مي داريم و از خداي يگانه براي همه مادران مهربان برکت، رحمت و عزت مي طلبيم.
گاه نيازمندي: مادران اسوه هاي فداکاري، جلوه هاي صبوري و آينه هاي بردباري اند که کودک را از آغاز بودنش در آغوش پر مهر خويش گرفته و در پناه حمايت خود مي پرورانند. لحظه اي از فکر کودک خود غافل نمانده و اندکي بي توجهي به او روا نمي دارند. چه زيباست اگر چنين اسوه هاي صبوري و فداکاري را، گاهِ پيري که نيازمند حمايت و هم ياري اند، با مهرباني و رحمت بپذيريم، دست ياري به سويشان بگشاييم، و مقام بلندشان را پاس داريم | |
من هم به نوبع خودم این روز رو به دوستان عزیزم و مادر دوست داشتنی ام تبریگ میگیم
بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...
پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...
انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...
ای دور نزدیک....!

اي همزاد !
اي همرنگ !
اي بي من و هميشه با من !
ياد تو چون پرستو ها
يا چون لك لك هاي مهاجر لحظه لحظه به باغ خيالم سفر مي كند .
گفتي كه هر شب واژه هاي شعرم را با اشك مي شويي .
من هم هر لحظه ياد تو را در پريشاني خيالم مي پيچم .
اي عطر عاطفه !
گفتي كه با شعر من همسفر يادي
پروازت مبارك باد !
منهم هنگامي كه مرغان دريايي
پرواز شوخ و شنگ خود را مي آغازند
وگه گاه بر موج تن مي سايند
سفر را در ذهنم تداعي مي كنند
سفري كه آرزويش آسان است و پروازش مشكل.
اي نزديك دور !
اي دور نزديك !
خطّي است در كنار افق و دور دست درياها
كه خطّ جدايي ماست .
تو هنگامي كه بر بال هاي عقاب سفر نشستي
پرواز كردي و از آن خط گذشتي
امّا آن خط براي من خطّ جداييست .
گويي آن خط ديوار حصار بلنديست
و من و تو در دو سوي ديوار
فرياد مي زنيم
و اشك مي ريزيم
يكديگر را مي شناسيم
صداي هم را مي شنويم
امّا دريغ !
چهره ي هم را نمي بينيم .
و چه سخت است شنيدن و نديدن
دوست داشتن و به هم نرسيدن .
در خيال من اين ديوار، تا كهكشان بر افراشته است
امّا من نا اميد نيستم
يكي در سينه ام فرياد مي زند :
پرواز كن !
بر تارك ديوار خواهي رسيد .
و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهي نگريست .
هزاران حيف!
پر ميزنم امّا پرواز نه !
گويي دست صيادي پرهاي پرواز مرا بريده است
شوق پرواز هست
امّا قدرت پرواز نه !
خورشيد من !
غروب ها شفق را به تماشا مي نشينم .
سفر خورشيد را مي گويم چه زيبا سفر مي كند !
امّا چه غريب !
چه تنها !
چه بي كس !
چه بي مشايعت !
چون عروسي با تور ابر .
همانند عروس بي مادر !
نخست مي خندد و سپس مي گريد و آرام ارام به ديار تو مي آيد
من غروبش را مي نگرم و تو طلوعش را
من وداعش را مي شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را .
از من قهر مي كند و با تو آشتي
مي خواهم به او پيغام بدهم تا از سوي من ببوسدت
امبا صدايم را نمي شنود و در هاله ي ابر پنهان مي شود
گاه به قول بچّه ها دالّي مي كند و گاه مي گريزد .
او مي رود و من مي گريم .
او بدرود مي گويد و من در دل به تو درود مي فرستم
در اين هنگام است كه لبخند تو را در بركه ي اشك خويش تماشا مي كنم
و چه تماشاي دل پذيري.
خود را فريب مي دهم كه اگر من مي گريم
تو مي خندي .
و اگر پيام آور من نيست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متّصل مي كند .
اگر هيچ نيست
اگر بي پيام من به سوي تو مي آيد
دست كم يك نقطه ي نگاه مشترك كه هست !
يك نقطه ي اتصال
يك بهانه ي ديدار !
ببين به چه چيز ها دل خوشم؟

...عشقي كه از ياد رفته بود
اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: " بايد راجع به يك موضوعي باهات صحبت كنم." اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم.
اصلا نمي دونستم چطوري بايد بهش بگم، انگار دهنم باز نمي شد. هر طور شده بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود، باهاش صحبت مي كردم.
موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پيش كشيدم، از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: " تو مرد نيستي." اون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دائم گريه مي كرد و مثل باران اشك مي ريخت، مي دونستم كه مي خواد بدونه كه چه بلايي بر سر عشقمون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانعكنندهاي براش پيدا كنم، چرا كه من دلباختهي يك دختر جوان به اسم "دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود كه با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقتنامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شركت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يك نگاه به برگه ها كرد و بعد همه رو پاره كرد. زني كه بيش از 10 سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم كه اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف كرده و تمام وقت و انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده، اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد، چيزي كه انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود؛ بالاخره مسالهي طلاق كم كم داشت براش داشت جا مي افتاد.
فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يك نامه روي ميز گذاشته!
به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز همونجاست، وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست بجز اينكه در اين مدت يك ماه كه از طلاق ما باقي مونده بهش توجه كنم. اون درخواست كرده بود كه در اين مدت يك ماه تا جايي كه ممكنه هردومون به صورت عادي كنار هم زندگي كنيم، دليلش هم ساده و قابلقبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رو دچار مشكل بكنه! اين مساله براي من قابل قبول بود، اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود كه به ياد بيارم كه روز عروسيمون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي مانده از زندگي مشتركمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دستام بگيرمو راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود، با خودم فكر كردم حتما داره ديوونه ميشه!
اما براي اينكه آخرين درخواستشو رد نكرده باشم موافقت كردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي" تعريف كردم اون با صداي بلند خنديد و گفت: "به هر حال بايد با مساله طلاق رو به رو مي شد، مهم نيست داره چه حقه اي به كار مي بره."
مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط طلاق كه همسرم تعيين كرده بود من اون رو بلند كردم و در ميان دستهايم گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پا چلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم. پسرمون داشت پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: "بابا مامان رو تو بغل گرفته و راه مي بره."
جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد، از اتاق خواب تا اتق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10 متر مسافت رو طي كرديم.
اون چشمهاشو بست و به آرومي گفت: "راجع طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!"
نمي دونم يكدفعه چرا اينقدر دلم گرفت و احساس غم كردم. بالاخره دم در اون رو روي زمين گاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت، من هم تنها سوار ماشينم شدم و به سمت شركت حركت كردم.
روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم، مي تونستم بوي عطرشو استشمام كنم؛ عطري كه مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاست كه به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم، انگار سالهاست كه نديدمش، من از اون مراقبت نكرده بودم. متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروك كوچك گوشه ي چشماش نشسته، لابه لاي موهاش چند تار خاكستري ظاهر شده بود و اينها همه آثاري بود كه در طول مدت ازدواجمون ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فكر كردم: "خدايا من با او چه كار كردم؟!"
روز چهرم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوباره احساس كردم. اين زن، زني بود كه 10 سال از عمر و زندگياش رو با من سهيم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس كردم، صميميت داره بيشتر و بيشتر مي شه، انگار دوباره اين حس زنده شده و داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم.
هر روز كه ميگذشت برام آسونتر و راحتتر ميشد كه همسرم رو روي دستام حمل كنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده.
همسرم هر روز لباسش رو با دقت انتخاب مي كرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد هيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند. با صداي آروم گفت: "لباس هام همگي گشاد شدند." و من ناگهان متوجه شدم كه اون تو اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد، ضربه اي كه تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم. پسرم همون موقع وارد شد و گفت: "بابا وقتشه كه مامان رو بغل كني و راه ببري. براي پسرم اين منظره كه پدرش، مادرش رو در آغوش بگيره و راه ببره تبديل به يك جزء شيرين زندگياش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميمم رو عوض كنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و شروع به حركت كردم و شروع به حركت كردم. همون مسير هر روز، از اتاق خواب به نشيمن و در ورودي. دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي كردم، درست مثل اولين روز ازدواجمون.
روز آخر وقتي اون رو در آغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يك چيزي مي گفت اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالي كه همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگي مون توجه نكردم.
اون روز با سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم، وقتي رسيدم بدون اينكه در ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم، نمي خواستم حتي يك لحظه در تصميمي كه گرفتم، ترديد كنم.
"دوي" در رو باز كرد،و من بهش گفتم كه متاسفم، من نمي خوام از همسرم جدا بشم!
اون حيرت زده به من نگاه مي كرد، به پيشانيم دست زد و گفت: "ببينم فكر نمي كني تب داشته باشي؟"
من دستشو كنار زدم و گفتم: "نه! متاسفم، من جدايي رو نمي خوام، اين منم كه نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم."
زندگي مشترك من خسته كننده شده بود، چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته هيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشترك مون نمي دونستيم. زندگي مشترك مون خسته كننده شده بود نه به خاطر اينكه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواجمون كه همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظهي مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم.
"دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي كه فرياد مي زد در رو به هم كوبيد و رفت.
من از پله ها پايين اومدم و سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: "چه متني روي سبد گلتون مي نويسيد؟"
و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم: "از امروز هر صبح تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي كنم، تو روو با پاهاي عشق راه مي برم، تا زماني كه مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا كنه."

درسته، جزييات ظريفي توي زندگي ما هست كه از اهميت فوق العاده اي برخورداره، مسائل و نكاتي كه واقعا براي تداوم يك رابطه، مهم و ارزشمندند. اين مسائل خانهي مجلل، پول، ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست. اين ها هيچ كدوم به تنهايي و به خودي خود شادي آفرين نيستند. پس در زندگي سعي كنيد زماني رو صرف پيدا كردن شيريني ها و لذت هاي سادهي زندگيتون بكنيد. چيزهايي رو كه از ياد برديد، يادآوري و تكرار كنيد و هر كاري رو كه باعث ايجاد حس صميميت و نزديكي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه، انجام بديد. زندگي خود به خود دوام پيدا نمي كنه اين شما هستيد كه بايد باعث تداوم زندگي تون بشيد.
اگر اين داستان رو براي فرد ديگري نقل نكنيد هيچ اتفاقي نمي يفته، اما يادتون باشه اگه اين كار رو بكنيد شايد يك زندگي رو نجات بديد

شاعرانه ترین شعر زمینی
ای بهترین بهانه من
میدانم زندگی آنقدر برایت بد رقم خورده که نمیتوانی آنجور که میخواهی عشق را نسیبم کنی اما من این عشق را بهتر دوست دارم
عشقی زلال و خالی از هر بدی
من دوستت دارم باور کن



از طرف یه عاشق
سلام عشق عزیزم .خیلی دوستت دارم .تو تنها کسی هستی که من اینقدر بهش وابسته هستم نمی دونم چرا ولی تو شدی تمام من دوستت دارم عزیزترینم (ج)


سكوتم را به باران هديه كردم.تمام زندگي را گريه كردم...نبودي..!.در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم.
زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست . هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست خوشتر آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.
دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم تو ای ظالم دلی آهن ربا داری

عاشقى را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسى از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقى کار هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
ولا توضیحی ندارم بنویسم

یک
امروز صبح که از خواب بیدار شدی نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد از من تشکر کنی اما متوجه شدم که خیلی مشغولی مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی سلام اما تو خیلی مشغول بودی یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی صندلی بنشینی بعد دیدمت که از جا پریدی خیال کردم می خواهی با من صبحت اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی تمام روز با صبوری منتظر بودم با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشته باشی با من حرف بزنی متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی سرت را به سوی من خم نکردی تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها داری بعد از انجام دادن چند کار تلویزیون را روشن کردی نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه ؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری..... باز هم صبورانه انتظار کشیدم و تو در حالی که تلویزیون نگاه می کردی ؛ شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی موقع خواب.... فکر می کنم خیلی خسته بودی بعد از آنکه به اعضای خانوادهات شب به خیر گفتی به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی اشکالی ندارد. احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام .
من صبورم بیش از آنچه تو فکرش را میکنی حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم ؛
منتظر یک سر تکان دادن ؛ دعا،فکر ، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد . خیلی سخت است که یک مکالمه یه طرفه داشته باشی خوب من باز هم منتظرت هستم سراسر پر از عشق تو ...... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی آیا وقت داری که این را برای کس دیگری بفرستی ؟ اگر نه عیبی ندارد ،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم روز خوبی داشه باشی ..........
دوست و دوستدارت خدا
غنچه از خواب پريد وگلي تازه بدنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود
دست بيرحمي آمد نزديك گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليك آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد
|
|
صبح فردا كه رسيد خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است...

دامني پركن از اين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانهٌ دشمن
كه نشاني بر دوست
راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست...
بهارم امد بار دگر
دل شگفته شد از آمدنت
خوشا درختان و گلهای مست زنده میشوند د ردامان تو
خوشا شکوفهای درخت گیلاس ناز میکنند در این فصل بهار
چه زیباست اینهمه زیبایی
می دانم باز بهارم آمده است
امیدوارم همه دوستانم چه اونهایی که نظر میدن چه اونهایی که نظر نمیدن
عید خوبی داشته باشن
بخصوص دوستان خوبم سمیه و فاطمه .![]()
![]()
بهاری پر از شادی براتون آرزو میکنم .![]()
![]()
|
پا به پا با بچه های خوش سخن |
|
دشتها پر بود از گل های سرخ |
|
در مسیر خط آهن تپه ای بربرگ وخاک |
|
بوی جالیز طعم گندم عطر خاک |
|
بچه های باد و باران سرزمین تابناک |
|
بوی جنگل بانک شادی جوی آب |
|
دختران روستا یی شاد و خندان رو به نهر |
|
نغمه های سبز برکه رقص های کودکان |
|
شور وشوق مادران بر پای دار زندگی |
|
اردکان زرد و آبی همنوا با جوی آب |
|
گله های گوسفندان عصر ها با بانگ و خاک |
|
قطره های پاک باران تک به تک بر شیشه ها |
|
خانه های روستا یی با آلاچیق بلند |
|
لحظه های شادمان کودکی در خاطرم |
|
شعر من رنگ عبورلحظه هاست |
|
با سبد هایی پر ازگلبوته های رنگرنگ |
|
در کنارجوی آب وباغ های یاسمن |
|
شادمان افراشته بر دامن سبز چمن |
|
سرزمینی شاد وخرم پاک پاک |
|
ژاله های صبحگاهی می نشیند روی تاک |
|
با تمشک هایی پر از رنگدانه های سرخ ناب |
|
بچه ای بر روی دوش و کوزه ها بر روی سر |
|
کوچه باغ پر انارو ریزش برگ خزان |
|
شیر تازه می زدایدگاه گاهی خستگی |
|
می سرودند شعر شادی پر نشاط |
|
طوطیان در شاخه زار و بلبلان در آشیان |
|
می نشستند پر سرور بر گونه ها |
|
در میان چتری از گل گلفشان |
|
می سرود ند جمله ها در یادها |
|
همچو رویای گذشته از سال هاست
|
![]()
.jpg)
|
عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.
| |
صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.
و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟ اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم: آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"! اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود! سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا. و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست – به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ. و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند. در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است! اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم! در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود : "ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"! مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟ ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم. دشواري "انتخاب"! کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟ انتخاب کن! ابراهيم. در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ... اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟ اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند! "اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد. اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد، "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"! اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است. روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر. ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد! ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد. "اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟ اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن! از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد. "ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر. ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم! و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل! کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار... ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض! اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"! ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند! ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست! اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري! پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک! آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک! -"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."! اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند! اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد: -"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"! ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است! پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند! مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند. زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد! آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما... آخ! اين کارد! اين کارد... نمي برد! آزار مي دهد، اين چه شکنجه ي بي رحمي است! کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد! همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد، که ناگهان، گوسفندي! و پيامي که: " اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"! الله اکبر! يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد! که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي! موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند. | |
خوب حالا بسم الله مگیم و آغاز می کنیم
راستی نماز و روزه هاتون قبول باشه .التماس دعا![]()
ولادت حضرت علي اكبر(ع) و روز جوان را به همه شما جوانان تبريك ميگم






منتظر عكسهاي بعدي باشيد فقط نظر يادتون نره

اول از همه روز زن و مادر رو به همه مادران عزیز و به مادر گلم تبریک میگم
از همین جا تو وبلاگ کوچیکم بهش تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال سایه ش بالای سرم باشه
مامان جون دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
دوست داشتم كسي بودم اندر وادي عشق
دوست داشتم رها بودم از كمند هر چه دل
دوست داشتم پايي نمي گذاشتم من در غريب سراي گِل
دوست داشتم در ياد نمي داشتم من دوست داشتن را
دوست داشتم هرگز دوست نمي داشتم من از اول مهربان را
دوست داشتم قاصدك بودم در كف باد مست
دوست داشتم مرهمي بودم بردلي كه گشته خالي از هست
دوست داشتم گلي بودم بي خار در باغ دوستي
دوست داشتم نبودم تيغي كه برگيرم ازعشق پوستي
دوست داشتم نسيمي بودم در پيچش موي دوست
دوست داشتم تا كه نگويم هرچه درد دارم من از اوست
دوست داشتم خالي بر گونه اي بودم
دوست داشتم نجواي شبانه اي بودم
دوست داشتم نگيني بر انگشتري بودم
دوست داشتم يا كه تسبيح بر سجاده اي بودم
دوست داشتم شرح فراغم همه رويا بود
دوست داشتم آسمان دوستي بي انتها بود
دوست داشتم نغمه اي نغز بودم در منقار
دوست داشتم جريان رودي بودم بيرون از غار
دوست داشتم سبزينه برگي نو رس بودم
دوست داشتم پختگي ميوه اي نارس بودم
دوست داشتم مهرباني كودكي بودم
دوست داشتم بغض ني لبكي بودم
دوست داشتم ترنم سبز باران بودم
دوست داشتم ريزش زيباي آبشاران بودم
دوست داشتم ايكاش هرگز عاشق نبودم من
دوست داشتم اما مهربان بود همدم من

سلام دوستان امیدوارم با دیدن عکسها سر حال بیاید
متشکرم سیا گیسو





با هم بیا دعا کنیم خدامون رو صدا کنیم
که آسمون بباره، فراوونی بیاره
ازش بخواییم برامون سنگ تموم بذاره
راههای بسته باز شه، هیچ کی غریب نباشه
صورت و شکل هیچ کس مردم فریب نباشه
شفا بده مریضو، خط بزنه ستیزو
رو هیچ دیوار و بومی، نخونه جغد شومی
دعا کنیم رها شند، اونا که توی بندند
از بس نباشه نا اهل، زندونها رو ببندند
خودش می دونه داره هرکسی آرزویی
این باشه آرزومون نریزه آبرویی
سیاه و سفید یه رنگ بشه، زشتیهامون قشنگ بشه
کویرها آباد بشند، اسیرها آزاد بشند


عزیزم نرو که بدون تو من هیچم و بدون تو دریایی بی ساحلم .
عزیزم نرو قلب من با رفتن تنها میماند .
دوستت دارم نرو .
فقط نرو
نمی دونم این دونست تو بود که دلم یک نه صد دل عاشقت شده حالا باز وقتی دلمو می شکنی بهش میگم نگران باش موقتی .
ولی دلم اونقدر هوای گریه میگیره که نگو ![]()
ولی بازم فکر می کنم بازم می دونستی و منو ناراحت کردی ولی عاشق واقعی هیچ وقت ناراحت نمیشه اینو بدون عزیزم ![]()
امروز نمی دونم اهان امروز سه شنبه است نمی دونم چمه خیلی بی حالم
خدا خودش خیر کنه![]()

عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت بردهاند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم ميزني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور ميشود. زمان ميوزد و در مسير ثانيهها خاطرات من تبخير مي شوند. دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم.
دوستت دارم ![]()
تو را دوست دارم ومی دانم قلبم از عشق همیشه میتپد ای جاودانه ترین عشق من دوستت دارم
JAVAD&SIYAGISO

بگويم ازتودلگيرم ولي بازتورا ديدم و گفتم: بي توميميرم


آخرای فصل پاییز،یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخهاش،مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت،کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وفتی برگ درخت و میدید،داره از غصه میمیره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته،گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که،تا بهار همینجا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا میگفت
غافل از اینکه یه گوشه،باد همه حرفاشو میشنفت
باد هم با خندهای گفت آخه این حرفا کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون،بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم میسوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارون هم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو میکرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هرکی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود
چرا ما به عشق نياز داريم؟
«بزرگترين چيزي كه تا كنون ياد گرفته ايم عاشق بودن و عشق ورزيدن است.» نات كينگ، ميلز ديويس.
از لحظه اي كه متولد شده ايم و حتي قبل از آن، طبيعت براي ما زمينه عشق ورزي مادر را فراهم آورده است. بدون آن عشق، زنده ماندن ما غير ممكن بنظر مي رسد. عشق مادر مترادف مراقبت، حمايت و پرورش كودك است. ارتباط ما با «مادر» اولين درك ما از عشق است. همانطور كه در جريان زندگي پيشرفت مي كنيم ياد مي گيريم كه عشق به معني حفظ و مراقبت از آسايش خودمان است.
عشق خالص مادر نشانه اي از عشق زيستن است، عشقي كه هدفي جز زنده ماندن ندارد. بعضي مردم مي خواهند كه از اين نوع عشق در روابط و مراحل ديگر زندگي خود مثل سنين بلوغ نيز داشته باشند. يكي از دوستان من بيان مي كرد كه مادرش به او گفته هر وقت زني را پيدا كردي كه مثل مادر به تو عشق بورزد، همچون مادري كه وجود و زندگي اش را نثار فرزندش مي كند، فوراً با آن زن ازدواج كن. دوستم نزديك به 50 سال دارد و هنوز ازدواج نكرده است.
عشق مادر ذاتاً يك طرفه است، گذشته از دريافتهاي جانبي كه دارد، ولي عشق بخشيدن او يك طرفه است. اما در تصور متعارف از عشق، طرفين متقابل، بخشيدن و دريافت عشق را تقسيم مي كنند. همه مي دانيم در روابط بهره برداري، هر دو شريك بهمديگر نياز دارند، «بهره بردار» نياز به كسي دارد كه از او بهره برداري كند و «وابسته» نياز به بهره برداري دارد. در چنين روابطي وابستگي متقابل تا وقتي كه طرفين وجود داشته باشند، ادامه مي يابد. برخلاف روابط مادر و بچه كه اين روابط نابرابر است
زندگي بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعي است


